|
|
|
|
|
آقا این کافه ما کی سر و سامون می گیریه خدا داند. البته تقصیر خودمه که تنبلی می کنم. من بعد باید شروع کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط حسین شاکری
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه یه پنجشنبه میر حسین بیاد کوه مثلا درکه که نویسندگان و هنرمندان باصطلاح رای خاموش هستند خیلی خوب می شه.
تا اونجایی که من می دونم و شنیدم مثل اینکه محمود با کارهای هزاره سومیش تونسته رای خاموش رو هم بپرونه وسط |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط حسین شاکری
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از مدت ها دوباره برگشتم تو این کافه.
نه اینکه درکه نمی رفتم. می رفتم اما حال ندشتم بنویسم. این هفته پنجشنبه رفتم کوه. جال بود. تو کافه عمران بحث انتخابات داغ بود. حسیم سناپور برای اولین بار می گفت باید دهن به دهن همه رو ترغیب کرد که برم به میر حسین رای بدن. ابراهیم اقلیدی که آخرین کارش ترجمه مجموعه هزار رو یک شب پارسال به بازار اومده داغ داغ بود. یک نفره خودش شده بود یک کمپین برای میر حسین. صدیق تعریف همچنان ساکت بود جاهد جهانشاهی هم همینطور. اما به نظر میومد همه ته دل با میر حسین موافقن. خیلی هاشون چون از شرایط به شدت ناراضین و بعضی هاشون نگران آنده و خسته از حال به امید فرجی. اما همه ناامیدن. یکی به خاطر اینکه میر حسین خیلی کم درباره برنامه های فرهنگی حرف می زنه و یکی نگران تبلیغات مسموم محمود بین اقشار کم اطلاع. تا هفته بعد ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط حسین شاکری
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم برگشتم.
تمام این مدت که ۵شنبهها میرفتم کوه همیشه به خودم قول میدادم وبلاگنویسی رو دوباره شروع کنم. اما امان از تنبلی و بیانگیزهگی. اما این پیمان شیخی (مدیر روابط عمومی ادارهی تئاتر و خبرنگار سایت ایران تئاتر) وسوسم کرد برای |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط حسین شاکری
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح مجمع عمومی سالانه ی انجمن منتقدان و نویسندگان بود. قرار بود بعد از اون به همراه آقای جهانشاهی بریم کوه. اما نشد. مهرنوش و آریانا رفتن بیرون. برگشتم خونه و منتظر شدم ساعت ۴ برگشتن که دیگه کوه رفتن فایده نداشت. خود منم به شدت سرما خوردم. امیدوارم تو تعطیلت عید این همه کوه نرفتن ها رو جبران کنم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط حسین شاکری
|
|
||
|
|
|
|
|
مهرنوش و آریانا امروز رفتن پیروزی تا در دسته های عزاداری عاشورا را شرکت کنند. من هم شال و کلاه کردم و زدم به کوه. همه جا خلوت بود. بارون زیادی اومده بود و برف ها رو آب کرده بود. هوا فوق العاده بود. همه جا بوی بارون و خاک و سیلاب پراکنده شده بود. گله به گله تو دل کوه آبشار درست شده بود. کافه ها هم همه بسته بودن. رفتم تا کافه هندونه. دو تا لیوان آب انار خوردم و بدون توقف رفتم سمت پلنگ چال. بین آزغال و پلنگ چال تو قسمت بهمن گیر همه جا سفید سفید بود. سکوت کوهستان با دامنه های پر برف آدم رو ناخودآگاه متوقف می کرد. عظمت سکوت و براقی برف و سربلندی کوه در عین حال که آدم رو هیجان زده می کرد و نوعی هراس خوش آیند مبهم در آدم ایجاد می کرد. لذت یکی شدن با طبیعت و حس بزرگی. ساعت دو برگشتم پایین تا شاید ساعت سه برسم کافه قاسم. قرار بود ساعت سه باز کنه. تو راه برگشت سفیدی یک دست زمین پیدا کردن راه برگشت رو سخت می کرد. برای همین یکجا سر بلند کردم دیدم کنار رودخونه هستم. اولش فکر کردم سیل آب اومده وسط راه رو گرفته. اما اطرافم رو که نگاه کردم از دور فنس های یکی از کافه ها رو دیدم و فهمیدم هواسم نبوده و صاف اومدم پایین پل. برگشم و نرده های پل رو پیدا کردم. سه و ده دقیقه رسیدم قاسم. تا این جا تنها سه چهار نفر رو بیشتر ندیدم. با هرکدوم کمی گپ زدم. سرازیر شدم طرف اتاقک خلعت بری دو کاسه آش کاملیه بعد از پنج شش ساعت کوه پیمایی حسابی چسبید. هر چند از خودم خیلی دلخور بودم چون دوربین نداشتم تا این همه منظره های شبه بهشتی رو ثبت کنم. یادم رفته بود دوربین ببرم. همیشه برای عکس گرفتن از آریانا دوربین رو بر می داشتم اما امروز که آریانا نبود انگار که دوربین هم نباید باشه. اون همه سفیدی و آب شارهای گاه به گاه و آسمون آبی و هوای پاک و شفاف فقط موند تو خاطره ی خودم و خودم.
ساعت شش سرازیر شدم طرف شهر. تو راه آقای کلاهی رو دیدم. گقتم چرا زودتر نیومدین. گفت ظاهرا آقای جهانشاهی و بقیه قرار است بعدازظهر حرکت کنن. حیف نمی بینمشون چون باید برگردم خونه. خیلی کار دارم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 21 بهمن1384ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط حسین شاکری
|
|
||
|
|
|
|
|
این پنجشنبه نرفتم درکه. نمی دونم اگه تهران می بودم هم اصلا دل و دماغ کوه رفتن داشتم یا نه. یه هواپیما سقوط کرد. تعدادی از خبرنگاران شهید شدن. از جمله حسن قریب عکاس و اسماعیل عمرانی خبرنگار ایسنا.
دیروز تو ایسنا تشیع جنازه بود. غم و ماتم و سوگ و گریه. غروب به من گفته شد پیکر قریب با آمبولانس میره نکا و قرار شد من هم جهت هم دردی برم نکا. پنجشنبه نکا بودم تو تشیع جنازه. خدایا میشه مرگ ما هم همین قدر با افتخار باشه؟ انشاالله. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 18 آذر1384ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط حسین شاکری
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره آريانا بعد از كمي گريه و بهانه درباره ي لباس هاش رضايت داد و ما توانستيم ساعت 12 حركت كنيم. خيابان بهار مثل هميشه شلوغ بود و همينطور ابتداي ورودي اتوبان مدرس. همه جا باران مي باريد اما كم كم كه به اوين نزديك مي شديم هوا برفي شد. آريانا كه تا اون موقع تو چرت بود و با مادرش بر سر جا روي صندلي عقب آژانسي كه با اون به سمت دركه مي رفتيم بحث مي كرد (بحث مي كرد؟ هر كي ندونه فكر مي كنه آريانا چند سالشه!!!) هوا برفي شد و آريانا سر ذوق اومد. برف را خيلي دوست داره. نمي دونم از كجا اما هر موقع به او مي گم زمستون مي شه برف مياد و مي ريم برف بازي فرياد مي زنه "آخ جون برف بازي آدم برفي درست كنيم" ظاهرا هاتف (برادر این جانب) بهش ياد داده، شايد!!!! به هر حال با تموم شلوغيها رسيديم ميدون دركه و مثل هميشه آب معدني خريديم و راه افتاديم به سمت كوه. اولش آريانا ول كن نبود و سر هر جايي كه كمي برف روي اون نشسته بود مي رسيد با دست كش هاي بافتنيش برفارو ور مي داشت و مي خورد. هر چي گفتيم بابا صبر كن برسيم به برف هاي تميزتر به گوشش نمي رفت. البته كمي اونترفتر كه خسته شد اومد بغل من و مشكل برف خوران حل شد و مشكل آريانا كشان اضافه. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط حسین شاکری
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح پنجشنبه 19-08-1384 هوا خيلي سرده. طرف ما بارون هم مي آد. شايد دركه برف اومده باشه. خيلي غير منتظره بود. براي همين لباس هاي گرم آماده نداريم. براي آريانا هم هنوز لباس مناسب كوه نخريديم. با اين وجود قراره چند تا لباس رو هم بپوشيم و بريم كوه. از هشت صبح بيدارم چون امروز قرار بود زودتر بريم. چون هوا هم زودتر تاريك مي شه و هم هوا خيلي سرده. اما تا آريانا شرك ببينه و مهرنوش دوشي بگيره ساعت ميشه 12. يعني مثل هميشه. تا بعد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط حسین شاکری
|
|
||
|
|
|
|
از كجا شروع كنم؟مي گن ماهي رو هر موقع از آب بگيري تازه اس. خوب من هم از همين جا شروع مي كنم. دبيرستان كه مي رفتم پنج شنبه ها با بروبچ مدرسه چادورو كوله پشتي رو بار مي كرديم و مي زديم دربند. شب مي مونديم و جمعه بعد از ظهر برمي گشتيم تهران. اما بعد از ورود به ارتش (دانشكده افسرس نيروي دريايي) اونقدر مارو بردن كوه كه وقتي سال 71 از ارتش بيرون اومدم نه دلم دريا مي خواست نه كوه؛ فقط دشت و بيابون. البت، در زمان دانشگاه آزاد واحد شمال، به دليل نزديكي به دربند يه چند باري كوتاه پريديم اما نه مثل سابق. تا اين كه متاهل و متعهد شدم. از همون اول مهرنوش دركه مي رفت و از كافه كارا، ملقب به كافه بي كارا (آيي نزنين، خوب من چه كنم اسم اون جا رو اين گذاشته بودند جماعت بي كارتر) و آم آي بزرگ نام مي گفت ميل خفته به بلندي در من بيدار مي شد. تا اين كه آرياناي كپل بابا دنيا اومد. بعد از دنيا اومدن آريانا - شايد ماه هاي سوم يا چهارم بود - كه به يكي از دوستان خوبمون به نام ادموند رفتيم دركه. شنيده بودم آقاي جهانشاهي (جاهد) هم هر هفته مياد. اما به خاطر اريانا زياد بالا نرفتيم؛ فقط تا پاكوپا. چايي و قليوني و زود برگشتيم. تا اواخر ارديبهشت كه تصميم قطعي گرفتيم به كوه رفتن. و اين جا بود كه قصه شروع شد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط حسین شاکری
|
|
||